منوچهر خان حكيم
77
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
مهره خورده بر پشت افتاده ، بر زمين نقش بست . شهزاده بر روى صندلى قرار گرفت و سهگره در ميان دو ابرو زده ؛ والى تركان گفت : اى بىادب ! مگر هرگز به بارگاه پادشاهان نرفتهاى كه اين نوع اداها از تو صادر مىشود ؟ شهزاده گفت : من پادشاهى را در اينبارگاه نديدهام كه حفظ ادب او را منظور دارم . اين كى قانون پادشاهان است كه سالارى داخل بارگاه تو گردد و سلام او را جواب نگويى و جايى براى او تعيين نكنى ؟ من نيز به اين جهت ادب را مرعى نداشتهام و جاى از براى خود پيدا نمودهام . والى گفت : بههرحال چه مطلب دارى ؟ شهزاده گفت : من شنيدهام كمانى چند در بارگاه تو آويخته است ، بدين شرط كه هركس يكى از آن كمانها بكشد و سلاح كه بر پشت كمان است متصرّف شود . من آمدم كه يكى از آن كمانها را بكشم . سبكتكين گفت : هرگاه تو كمان را نكشى سرت را از حلقهء « 1 » ( 47 ) بدن جدا مىكنم . شهزاده گفت : من هم راضيم . پس ، شهزاده نظر كرد در آن ميانه كمان خود را شناخت و دست انداخته ، كمان را برداشت . نخست گوشهاى كمان را در نظر درآورد ؛ پس دو انگشت بر چلهء كمان انداخته سه قلّاج « 2 » متعاقب بر كمان زده ، گوشتاگوش كشيد و صندوق اسلحهء خود را پيش كشيد . مكمّل و مسلح شده بيرون آمد . آنگه سوار شده گفت : اى تركان ! آمدم ، سلاح خود را پوشيده رفتم . هركدام ارادهء ميدان داريد به ميدان آييد تا سراپاى ميدان بگرديم و نگوييد كه عبد الحميد چنان آمده و رفت كه ما خبر نداشتيم . اما تركان يكديگر را به حرب او تحريض مىدادند و هيچكدام جرأت نمىكردند كه به ميدان او آيند . عبد الحميد گفت : اى تركان ! رفتم ان شاء اللّه تعالى باز خواهم آمد . اين بگفت و متوجّه اردوى اسكندر شد و نسيم در عنان شهزاده روان شد . چون به خدمت اسكندر رسيد ، اسكندر از ديدن عبد الحميد چنان خوشحال شد كه شرح نتوان كرد . نسيم زبان گشوده ، تعريف جگردارى « 3 » و شجاعت شهزاده نقل نمود كه فريدون ثانى از استماع اين كلام مانند مار بر خود مىپيچيد و با خود گفت عبد الحميد اينچنين هنرى نموده است كه تا
--> ( 1 ) . ظاهرا قلعه . ( 2 ) . قلّاج : به زور كمان را كشيدن . لفظ تركى است . ( لغتنامه ) . ( 3 ) . جگردارى : جرأت و دليرى .